سلامم را تو پاسخ گوی؛ای آشنای دیر یافته
ای فراتر از تب تند عادت ، از عشق
یافته ام روح پاکت در کلبدی سیمین
و نوازش کرده ام تاری از پیچک زلفانت در کف عریانی دستانم
ای ریسمان اسرارم
در حلقه نور تو یارب چه سخن ها که شنیدم از عشق
از نیاز و اشتیاق
ای گوهر ایمانم ،
رازهای دیر یافته ام را بر جریده خواهم خواند شاید سفر کرده ای شوق رجوع یابد.
من همه محو شکوه، محو تماشا.
با تو خواهم ماند و چنگ در زلف زیبایت خواهم آویخت.
در مجاز اندر مجازش دل سپرده به مجازی از جنس بلور.از عطر یاس سپید.
دستت را به من بده و زخم بپوشان ای سلاله پاک از نسل زیبایی.
حرمت چشمانت را به من بسپار ، ای گوشه راز خلقت.
قرنهاست شاید می شناسمت
ای گل ، شعر دلنشین عاشقی من.
فردا خواهم آمد
و در این وسعت خاک
هرکجا گلهای نیایش رست
همه را خواهم چید
و به تنهایی تو
که به اندازه یک بودن
در عمق ، وجود می گیرد
خواهم داد .
فردا خواهم آمد
و برایت گل نیلوفر و یاس را خواهم آورد
تا کنار زمزمه بانگ اذان ،
دل نورانی تو ، از نور سرشار شود .
فردا خواهم آمد
دستانم سرشار از مهر خداست ،
و اشک هایم از بودن او جاری است
و محبت را با پیرهنی از جنس بلور
که به اندازه آرامش من جا دارد
تک و تنها خواهم آورد
فردا خواهم آمد
و فریاد خواهم زد
ای صنوبرها ، ای اقاقیها ، ای شقایق ها ، ای کبوتر ها
سر سبز شوید ،
من نور خدا را ،
از ژرفای نگاهش دیدم ،
و به خدایی که در همین شب بوهاست ،
ایمان آوردم .
3
سلامم گوی